تبليغاتX
غيرقابل پرنده
شعرها و نوشته های علی ثابت قدم

سلام دوستان . عيد قربان است و تولد قمري من ،( تولد شمسي من نيمه ي مرداد است )  به ياد شعر آبان ماهم افتادم و به سرم زد كه برايتان بنويسمش . دوستاني كه قبلا شنيده اند ببخشند !

 

 


روزي از روزهاي آبان ماه اتفاق نبايدي رخ داد


اتفاقي كه كاش هيچ زمان لا اقل اين چنين نمي افتاد


بازي خنده دار يك زن ومرد حاصلش زندگاني من بود


انتظاري كه چند ماهي شد :آذر و بهمن و دي وخرداد


روزها پشت هم مرا بردند رو به دنياي ترسناك شما


هر چه گفتم دلم نمي خواهد حرف هاي دلم نتيجه نداد


ساحل زنده رود ساعت پنج چشم من رو به چشمتان وا شد


خوب شد اشك هام را ديديد در دل گرم نيمه ي مرداد


‌‌#


اولين صحنه اي كه يادم نيست: "تخت، ديوار، پنجره، در" بود


آن طرف ها چقدرزيباتر ،آن طرف ها چقدر بهتر بود


دو نفر ايستاده بودند و خنده از چشم هايشان مي ريخت


كه يكي شان شبيه به بابا و يكيشان شبيه مادر بود


من از اين زندگي از اين دنيا هر چه گفتم خوشم نمي آيد


چشم هاشان مرا نمي ديد و گوشهاي تمامشان كر بود

#


بيست سالي گذشت از آن روز ، اتفاق دوباره اي رخ داد


اتفاقي كه مثل يك سيب از شاخه ي وسوسه فرو افتاد


نه برايم مهم نبود اين كه باز يك زندگي رقم بزنم


يا كسي را به باد خواهم داد، يا كسي مي دهد مرا بر باد


هفته و ماه و سالها طي شد من هنوز از خودم گريزانم


چشم بر هم زدم تمام شدم ،يك نفر آمد و نجاتم داد


#


روزي از روزهاي آبان ،نه! روزي از روزهاي آذر بود


برگ ها زردِ زرد خشكيده ، غنچه هاي اميد پر پر بود


پلك هايم چقدر سنگين شد ، همه جا تار و تيره و خاموش


دست و پايم چقدر مي لرزيد ، واي اين لحظه هاي آخر بود


هر چه فرياد مي زدم : "مادر" هر چه فرياد مي زدم :"بابا "


چشمهاشان مرا نمي ديد و گوشها شان هنوز هم كر بود


چند ساعت گذشت و بعد از آن رفته از دست جمعيت رفتم


جمله ي" لااله الاالله" حكم پرواز اين كبوتر بود


بعد يك دست گل و بوي گلاب ،تك و تنها ميان قبرستان


قاب عكسي درست شكل خودم ، البته از خودم جوان تر بود


روز ها پشت هم مرا بردند  رو به دنياي سرد ِ خاموشي


داستان از خودش تعجب كرد _داستاني كه رو به آخر بود _

 

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 13:29 | لینک  | 

سلام ... این روزها دارم اشتباه  می کنم . اشتباهی بزرگ!!! . ایمان دارم که این قشنگ ترین اشتباه بزرگ است !!این روزها فکر می کنم پرواز را پرنده بون لازم نیست! گاهی میشود پرواز کرد و غیرقابل پرنده بود!!! تنهایم نگذارید.

واما یک غزل

 

گذشت عشق من وتو ، به من دچاري هات !

 

و دوست دارمت و دوستم نداري هات

 

 

چه شد كه آمدم از در ولي نفهميدي؟!

 

كجاشد آن همه شب چشم انتظاري هات ؟!

 

 

به خنده هات خزان دلم گلستان شد

 

به جانم آتشي انداخت گريه زاري هات

 

 

شراب ناب لبت ، بوسه هاي طولاني

 

هنوز خاطر من هست  مي گساري هات

 

 

كه چشم هاي خمار تو مستي من بود

 

ومست مي شدم از نشئه ي خماري هات

 

 

اگرچه شاخه گلي درخزان من خشكيد

 

دوباره هديه بياور از آن بهاري هات

 

 

به جاي دست تو بر گردنم طناب افتاد

 

اضافه می شوم آیا به سوگواری هات؟

 

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 14:8 | لینک  | 

 سلام . چقدر دلم یرای این فضای مجازی تنگ شده بود چقدر برای شما و چقدر برای... این بار آمدم با وبلاگی جدیدو نامی جدید. آمده ام تا غیر قابل پرنده بودنم را بفهمید و یاری هایتان بالی باشد م برای پرندگی و پرواز . غزل های ناب را رها کردم تا بیشتر شعرهای خودم را بزنم و نظرات دوستان را بشنوم .

در این مدت دوری از دوستان و فضای مجازی مجموعه ی شعری نیز مرتکب شدم به نام "اولین صحنه ای که یادم نیست...!" که زحمت انتشارش را نشر چهار باغ اصفهان به دوش کشید . شرمنده ام که در حال حاضر نمی توانم مجموعه را برای دوستان بفرستم چون خودم هم یکی بیشتر ندارم .انشاالله در چاپ دوم از شرمنگی دوستان نیز در خواهم آمد.

در پایان غزلی تقریبا قدیمی تقدیم میکنم و بی صبرانه منتظر شنیدن نظراتتان می نشینم.

 

 

با گيسوان آبي و با چشم هاي مست

دريا كنار اسكله پهلو گرفته است

 

ديروز پر تلاطم و امروز بي خروش

زيباست آنچه بوده و زيباست آنچه هست

 

آغوش را گشود كه در بر بگيردم

او خيره مانده بود وَ من دست روي دست

 

"من" بي گدار وسوسه اش را به آب زد

اين بار موج هرزه ي دريا مرا شكست

 

ساعت گذشت ، باز همان چشم هاي مست

آرام و بي قرار كنارم نشسته است

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 11:26 | لینک  |