دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
این روزها سخت پریشانم . حس می کنم زخمی است بال هایی که ندارم . سال مسخره ایست کاش هشتاد و چهار می ماند به قول عباس : " این وصیت نامه ی بهار است : آی بهاری ها در خانه باغ بمانید ، خیابان جای گل کردن نیست ."
بیدل را می خواندم عجیب جایتان خالی وقتی رسیدم به این بیت : " سخت دشوار است منظور خلایق زیستن / باهمه زشتی اگر در پیش خود خوبم بس است "
و اما غزلی جدید
دیگر نمی خواهم ، نمی خواهم ، در بند حرف دیگران باشم
بگذار اگر رسوایی ام از توست ، رسواترین مرد جهان باشم
چون عشق مجنونی که به لیلی ، چون عشق فرهادی که به شیرین
چون عشق های ماندگار اینک من دوست دارم جاودان باشم
ای خوب هر افسانه ای یوسف ، من دوست دارم با تو بودن را
حتی اگر در چشم این مردم نقش بد این داستان باشم
اینجا قفس ها تنگ و دلگیرند ، بال و پرم را عشق می بندد
بگذار تا هم بال پروازت یک بار هم در آسمان باشم
گم کرده ام خود را ، چه می دانم ؟ شاید کسی دنبال من باشد
شاید اگر پیدا کند من را در کوچه های شهرتان باشم
نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 9:46 | لینک
|
