شنبه پانزدهم مهر 1385
سلام .
به این نتیجه رسیدم که رفتن کم آوردن است وقتی می خواهند ریشه هایت را بخشکانند. باید ایستاد و ایستادگی کرد . به قول شاملو "درختها ایستاده می میرند "
پس آمده ام این بار تا باشم تا بمانم .
و اما یک غزل جدید :
چه می شد آه که دستت به سمت پیرهنم ...
چنان که گرمی دستت به سردی بدنم...
بهار عشق ! بهار امید ! روح بهار !
دلیل تازه ی از غصه ها در آمدنم
نگاه قهوه ای ات خواب را گرفت از من
شراب سرخ لبت را بریز در دهنم
دلم گرفته به شدت نیاز دارم که
کمی کنار تو این روزها قدم بزنم
کسی که رفت و دل از جنس سنگ داشت تویی
کسی که آمده این بار دلشکسته منم
نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 9:30 | لینک
|
