یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
سلام .
با یک غزل جدید و دیگر هیچ ...
چرا نمی خندد او؟ چرا نمی رقصد؟
چرا ادامه ی این قصه را نمی رقصد؟
شب وشرابِ خوش و تنبک و دف و تنبور
همه فراهم و او منتها نمی رقصد
فرشتگان همه در رقص و لولیان در رقص
در این میانه فقط یارِ ما نمی رقصد
گره زده ست دو ابرو و کشتی اش غرق است
بدیهی است که این ناخدا نمی رقصد
هزار پرسش و خواهش ، اگر چه بیهوده ست
چنین بخواهم از او بارها نمی رقصد
همین که پا شدم او پابه پای من رقصید
غریبه ای ست که بی آشنا نمی رقصد
نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 23:36 | لینک
|
