این وبلاگ از این به بعد هر پنج شنبه به روز می شود .
نمی دانم چه حسی می کشاند دست من را سوی دستانت
دل خود را به اخم آشکارت خوش کنم یا شوق پنهانت؟
لبانت گل روی پیراهنت گل بسته روی گیسوانت گل
عجب حال و هوایی تازه خواهم کرد امشب در گلستانت
غروب شرجی و حال و هوای بندر آورده ست بویت را
که می بینم تو را با دست های در هوای رقص لرزانت
ولی از رعد و برق ابروان و چشم هایت خوب فهمیدم
که می خواهد به روی شانه های من ببارد باز بارانت
تمام فصل ها با تو بهار و فصل های بی تو پاییزند
خدارا شکر تابستان چشمت می درخشد در زمستانت
دلم سوی تو می آید دلم با شیوه ی موی تو می آید
به دنبال تو هستم ای که صدها دل شبیه من پریشانت
کسی حال دلِ دیوانه ی ما را نمی فهمد
کسی اینجا نمی داند ، کسی اینجا نمی فهمد
خریداری نداری یوسفِ در چاه افتاده !
کسی فریاد های بی صدایت را نمی فهمد
کجایی شانه هایت جایگاهِ گریه های من ؟
غم امواج را جز ساحل دریا نمی فهمد
دلِ من دوست دارد که همین امشب به پا خیزد
اگر امشب نفهمد عشق را فردا نمی فهمد
نگارم خواب و از روی لبانش بوسه می دزدم
نمی دانم نمی خواهد بفهمد یا نمی فهمد
به مجنون چند می گویند از لیلای خود بگذر؟
که جز لیلا نمی بیند ، که جز لیلا نمی فهمد
به گوش بیدها باید بگویم قصه ی دل را
فقط حالِ دلِ دیوانه را دیوانه می فهمد
