تبليغاتX
غيرقابل پرنده
شعرها و نوشته های علی ثابت قدم

 

تا دلم آمد و دلگرم به آغوش تو شد

همه ی خاطره ها پاک فراموش تو شد

 

وعده این بود که هر لحظه به فکرت باشم

دل نفهمید که عاشق شده ، بی هوش تو شد

 

مثل حافظ دل و دینم دل و دینم عمری

خرج در راه بر و دوش و بر و دوش تو شد

 

فال خود ر ا ورقی می زدم و دانستم

که دوای من بیمار لب نوش تو شد

 

خواستم ای نفست گرم ! به تو تکیه کنم

ولی افسوس که این عشق فراموش تو شد

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 9:37 | لینک  | 

 

دل و دین مرا برده نگاه فتنه انگیزت

پریشان موی در بادت ،لب از خنده لبریزت

 

کجا فرهاد می دانست این چشمان شیرین را

نه می خندد، نه می گرید، شکرپاش نمک ریزت

 

چه می شد گاه می افتاد چشمانت به چشمانم

و یا یک بار دست من به جای گردن آویزت

 

همین خوب است می بینم تو را هر روز و می دانم

پر از عشق است حتی جمله های طعنه آمیزت

 

مرا با عشق کاری نیست چون پوچ است و بی معنا

بیا با بوسه های آبدار شهوت انگیزت

 

اگر حالا بهارت را نچینم بعد خواهی دید

که می افتد به پایم برگ های زرد پاییزت

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 16:56 | لینک  | 

 

قلم می رقصد و در دست های من قراری نیست

مرا انگار جز از تو نوشتن اختیاری نیست

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم ،آنچه می گویم

شبیه سوگواری هست اما سوگواری نیست

 

عجیبا پرده آن سو رفت و من روی تو را دیدم

میان روی تو تا چشم های من غباری نیست

 

مرا شوری ست در سر می نویسم ماجرایی را

بدون تو ولی این داستان را اعتباری نیست

 

چراغی گشت خاموش و چراغی صبح روشن شد

که هفتاد و دو تن ماندند و دیگر هیچ یاری نیست

 

اگر چه گرد و خاکی سخت برپا می شود اینجا

روی آیینه ی دل های یارانت غباری نیست

 

به چشمان همه خار است و دل های همه خون است

ولی انگار یاران تو را با درد کاری نیست

 

یکی آن سو پشیمان است و رو سوی تو می آید

که او را غیر از افتادن به راهت افتخاری نیست

 

قرار این بود ماهت سوی خیمه آورد آبی

همی بی دست و سر می آید و او را قراری نیست

 

زنی که نوجوانی بهتر از گل در کنارش بود

همی می گرید و می گردد و او را کناری نیست

 

همین کافی ست طفل خردسالی ماند در تاریخ

وگرنه از سپاه کوچک تو انتظاری نیست

 

یکی از تیغ شمشیرت،یکی از برق چشمانت

کدامین سو گریزد دشمنت؟ راه فراری نیست

 

دوباره در دلم غوغا به پا شد ، ناگهان دیدم

که اسبی می رسد زخمی و روی آن سواری نیست

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 15:12 | لینک  | 

 

یا کمی بهتر شو یا از مهربانی دم نزن

غصه می خوانم ولی ای دوست ساز غم نزن

 

شیشه و سنگیم اما اندکی اندیشه کن !

آنچه عمری بین ما بوده ست را بر هم نزن

 

من کجا با تو سر جنگ و جدایی داشتم ؟

بیشتر طاقت ندارم ، بیشتر زخمم نزن

 

تو شکستی شیشه ی عمر و دل سهراب را

کار از کارم گذشته زخم را مرهم نزن

 

نوشته شده توسط علي ثابت قدم در ساعت 16:28 | لینک  |