تو همچون دیگران رفتی ، ولی من همچنان ماندم
چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم
مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی
بلاتکلیف من بین زمین و آسمان ماندم
تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را
نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم
تو را صد حنجره آواز تا شیراز با خود برد
و من چون بغض کوری در گلوی اصفهان ماندم
تو با اسب سفید بال دار آرزو رفتی
و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم
نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی
نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم
به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتم
ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم
اگر بار گران بودی... اگر نامهربان بودی ...
تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !
الهی دست به دامنت یازیده ، رو به سوی تو آورده ام .
هر چه دارم از لطف بی پایان و هر چه ندارم از حکمت بی کران توست.
ای پروردگار جهانیان ! گردانده ی زمین و آسمان ! ای نامت جاری بر هر زبان و یادت تسکین دهنده ی قلوب مومنان !
از همیشه تا هنوز در هر گوشه و هرکنار در هر زمان و هر مکان بر بندگانت ظلمی جاری بوده است وهمواره بوده اند ظالمان و مظلومان .
خدایا ! بارالها !به من عنایتی عطا فرما تا همیشه از زمره ی مظلومان وستم دیدگان باشم و نه از ظالمان و ستمگران.
باری تحمل ظلم و ستم و شلاق های روزگار، دردها و زخم های بیشمار سهل است و آسان و آتش دوزخت مراست ناگوار.
خدایا مرا عزت نفسی بده تا هیچ گاه مشکلات و مشقات زندگی چشمم را به دست خلق ندوزد و قدم در راه کج بر ندارم و قلمم را در غم نان نرقصانم .
کاری کن تا هماره نور را از پنجره ی تو دریابم و شعر را و شعور را از درگاه تو بیابم .
پروردگارا زبانم از بدگویی دوستان و دشمنان باز دار که دوستانم را حق نیست خیانت من و دشمنانم را آن قدر بزرگ نمی دانم تا زبانی را که شایسته بردن نام توست به یاد آنان مشغول دارم.
پروردگارا سایه ی عنایت و لطفت را هیچ گاه از روی سرم برندار که ندارم جز تو تکیه گاهی و پناهی .
الهی کیف ادعوک و انا انا و کیف اقطع رجایی و انت انت !
...
ای آسمان ببار و بخندان بهار را
پایان بده به مرحمتت انتظار را
دل برکسی نبندد عاشق به غیر دوست
آری ببار آن چه ز تو می رسد نکوست
باران رحمت تو به صحرا مبارک است
لطف تو هر چه باشد بر ما مبارک است
فرمان عشق می برم و بنده ام تو را
شکرت به حق نگفته و شرمنده ام تو را
تا با منی تو جرات فریاد در من است
در من توان ماندن و از عشق گفتن است
من مانده ام ، چگونه ، چرا این چنین شده است
این جا جهنمی ست که نامش زمین شده است
یک عده با دروغ و ریا خو گرفته اند
حق را فقط به قدرت بازو گرفته اند
از دیگران گذشته هواخواه خویشتن
از راه حق نرفته و در راه خویشتن
تنها پی شراب و زن و جاه و ثروتند
کافر به سیرتند و مسلمان به صورتند
هرلحظه می برند مطاعی بزرگ تر
این بره های گله ی از گرگ گرگ تر
من سال هاست در قفس خویش مانده ام
با پادشه نشسته و درویش مانده ام
یاران یکی یکی همه پیمان شکسته اند
بر سفره ام نشسته نمکدان شکسته اند
هر کس به گونه ای دل ما را شکسته است
دردا شکسته است ، خدایا شکسته است
گفتند نیست ، پس تو بگو او خدای کیست؟
هفت آسمان و هر دو جهان را خدا یکیست
گفتند: او نبود، اگر هیچ کس نبود
هرچند او نبود اگر ، هیچ کس نبود
تا با منی تو جرات فریاد در من است
در من توان ماندن و از عشق گفتن است
فرمان عشق می برم و بنده ام هنوز
شکرت به حق نگفته و شرمنده ام هنوز
...
من هم پریشان تو مثل دیگرانم
با من کمی چون دیگران شو مهربانم
یک باره چشمانم به چشمان تو افتاد
زیبای من ، ای اتفاق ناگهانم !
می خواستم با تو بگویم حرف دل را
اما نمی چرخید انگاری زبانم
گاهی صبورم مثل چشمان تو آرام
گاهی عجولم نعره ی آتشفشانم
تو مستی میخانه های شاه عباس
من قطره های آخر این استکانم
تو شعر شیرین از زبان بیستونی
من بغض کرمان در گلوی اصفهانم
ضبطی که می خواند پریشانی من را
می خواهد از این هم پریشانتر بمانم
:"...گلپونه های وحشی دشت امیدم
می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم ..."
...
در طالعم جز درد چیز دیگری نیست
من بی ستاره نیستم ، بی آسمانم
دل های بسیاری به چنگ آورده بودم
من فکر می کردم تو را هم می توانم
می روم تا برسم تا برسم تا ... دریا
تا دلم را ببرد وقت تماشا دریا
پیش از این درد مرا هیچ نمی فهمیدند
می روم تا که بگویم پس از این با دریا
می روم تا برسم تا لب ساحل ، ساحل
تا صدایش بزنم باز که دریا دریا !
دست من را ... سبد خواهش من را پر کن
خالی از هر چه نمی دانم و اما دریا !
او که در آینه می گردد و می گرید کیست ؟
او که از عشق نترسید منم یا دریا ؟
دل به دریا بزنم یا نزنم می دانم
با خودش می برد آخر دل من را دریا
نشسته بر لب ایوان ، گرفته جام بهار
رسیده عطر حضورش به هر مشام بهار
نشسته خنده ی گل ها به روی گلدان ها
رسیده از در و دیوار و پشت بام بهار
درخت ها همگی ایستاده وقت حضور
که پا به باغ گذارد به احترام بهار
چنین که دشت پر از خون گل شده ست یقین
ز فصل سرد گرفته ست انتقام بهار
سلام حضرت باده ! سلام حضرت جام !
سلام ساقی گلچهره و سلام بهار !