تا ناله های العطش گُل کرد
برخاست ماه از لشکر خورشید
تا مشک را برداشت پیدا شد
در چشم های کودکان امیٌد
در ذهن او همواره می چرخید
لب های عطشان علی اصغر
در سینه ی او غربت زهرا
در چشم هایش هیبت حیدر
وقتی که می آمد علم در دست
در قلب دشمن التهاب افتاد
رود از خجالت آب شد وقتی
تصویر ماه او در آب افتاد
پُر شد فرات از مشک و خالی شد
دست علمدار از علم افتاد
در وصف دستان ابوفاضل
از دست شاعر ها قلم افتاد
وقتی که ماه هاشمی می خواند
گیسو به گیسو قصٌه ی شب را
با کاروان نیزه می بردند
محمل به محمل داغ زینب را
چشم هایت را باز کن عدنان !
چشم هایت را باز کن !
این روزها
تمام روزنامه ها از ما می نویسند
اشکهایمان را به تمام نقاط دنیا مخابره می کنند
تلویزیون ها
لب های خونی خواهر را بارها نشان داده اند
و در حال انعکاس جیغ های مادر به تمام جهانند
عدنان !
چشم هایت را باز کن
و عجالتا رو به دوربین لبخند بزن
بگذار عکسمان را زیباتر بگیرند
پرچین به پرچین نرم و پاورچین می آید
حس می کنم از پشت این پرچین می آید
حس می کنم از جای دوری ، دشت سبزی
با یک بغل آلاله و نسرین می آید
از پشت این دیوار می آید ولی کی
می رقصد و با دامنی چین چین می آید
مویش طلایی رنگ و چشمش سبز رنگ است
در آذرش هم بوی فروردین می آید
هر کس به کفر گیسویش ایمان نیاورد
در دام او می افتد و بی دین می آید
می آید و تا رو به رویش می نشینم
لبخند تلخی بر لب شیرین می آید
با دیگران شاد است و سرحال است و خوب است
وقتی می آید پیش من غمگین می آید
تا دست خود را روی دستش می گذارم
او از خر شیطان کمی پایین می آید
گفتم که یک بار از خدا او را بخواهم
بعد از دعا روی لبش " آمین " می آید
