نه دلی منتظر است وُ نه نگاهی به دری
نه از آن دور سُراغی، نه از اینجا خبری
نه کسی آمده از راه که غم بردارد
نه کسی با خودش آورده غمِ بیشتری
نه بهاری، نه خزانی، نه سیاه وُ نه سفید
نه به شادی لبِ خندان، نه به غم چشمِ تری
این قَدَر لیل وُ نهار آمد وُ یکسان آمد
بی که فرخنده شبی، بی که مبارک سحری
باغ سبز است وُ درختان همگی سرو وُ چنار
که نداده ست به جز سایه درختی ثمری
نه به دامی دل ما وُ نه به دامان دستی
ای خداوند غزل ! گوشه ی چشمی ، نظری!
باز این من سردرگُم و این دست و پای گیج
باز این پریشان پرسه ها و کوچه های گیج
هی روزها رفتند و این تقویم پر شد، از
دیروزهای خط خطی، امروزهای گیج
فریادهایم را کسی اینجا نمی فهمد
گم می شود در این هیاهوها صدای گیج
مستم که اینگونه نشستم در نمازِ مِی
با سجده ی سردرگم و با ربنای گیج
عمریست در طوفانم و ساحل نمی یابم
تا کی تو می چرخانی ام ای ناخدای گیج! ؟
سرمنزل مقصود بی شک خوش سرانجامیست
امٌا نه با این همٌت و این ابتدای گیج
